part12

وقتی معلم زبانت بودو...


چشمش که به جسیکا در لباس زرشکی افتاد، ابروهایش کمی بالا رفت.

نگاهش، از سر تا پای جسیکا را پیمود؛ از لباس زرشکی که فرم بدنش را نمایان می‌کرد، تا چاک نسبتاً بالای لباس که با دقت پوشانده شده بود.

با همان لحن خونسرد همیشگی‌اش، که حالا کمی بیشتر بوی تمسخر می‌داد، گفت:

«خب، معلومه که انتخاب خوبی کردی.»

جسیکا با تعجب به او نگاه کرد.

انتظار داشت انتقاد بشنود.

تهیونگ ادامه داد، صدایش آرام بود ولی هر کلمه وزن داشت:
«لباس خوبیه. بدنت رو خوش‌فرم نشون میده.»

یک مکث کوتاه.

«ولی سعی کن خودت رو بیشتر بپوشونی. این عمارت، قراره کلی چشم کنجکاو داشته باشه.»

منظورش واضح بود؛

اینکه جسیکا با انتخاب این لباس،

در خانه‌ای که پر از نگاه‌های ارزیابی‌گر فامیلش است،

نه تنها توجه را جلب می‌کند،

بلکه او را «بد پوشش» یا «جلب توجه‌کننده» نشان می‌دهد.

این حرف، نه یک تعریف، بلکه هشداری بود.

هشداری برای شروع بازی‌ای که قرار بود در آن نقش «دوست دختر موقتی» را بازی کند.
فضای داخلی عمارت، باشکوه و پر زرق و برق بود.

موسیقی ملایمی در فضا پیچیده بود و مهمانان در گروه‌های کوچک، با نوشیدنی در دست، مشغول صحبت بودند.

بیشترشان لباس‌های رسمی و گران‌قیمت پوشیده بودند، و نگاه‌ها کنجکاو و ارزیابی‌گر به جسیکا خیره می‌شدند.

تهیونگ، که دستش را پشت کمر جسیکا قرار داده بود، او را به سمت جمعی از خانواده‌اش هدایت کرد.

در میان آن‌ها، زنی با موهای مشکی براق و لباسی پر زرق و برق، با چشمانی ریزبین، به جسیکا خیره شد.

این باید دخترخاله تهیونگ باشد؛ همان کسی که تهیونگ می‌خواست از دستش خلاص شود.

زن، که اسمش «لانا» بود، با لبخندی که به چشم‌هایش نمی‌رسید، به تهیونگ نگاه کرد و سپس نگاهش را روی جسیکا ثابت کرد.
صدایش کمی بلند بود، طوری که توجه چند نفر دیگر را هم جلب کرد:

«تهیونگ عزیزم! چقدر خوب شد که اومدی.

ولی… این همراهت کیه؟»

مکثی کرد و با کنایه به جسیکا نگاه کرد.

«فکر نمی‌کنم تا حالا دیدمشون.

واقعاً فکر نمی‌کنی دوستت… زیادی ازت کوچیکه؟»

نگاه‌ها همه به سمت جسیکا چرخید.

چند نفر پوزخندی زدند.

جسیکا احساس کرد گونه‌هایش داغ شده است، اما سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند.

این همان لحظه‌ای بود که باید حرفی می‌زد.

قبل از اینکه تهیونگ فرصت حرف زدن پیدا کند، جسیکا با صدایی آرام ولی قاطع، و نگاهی مستقیم به لانا، گفت:

«در واقع، این اختلاف سنی، دقیقاً دلیلشه که من اینجام.»

لایک و کامنت یادتون نره گایز بوس بهتون🧡🌛
#اسمات#تهیونگ#فیکشن#فیک#فیکشن_بی_تی_اس#فیکشن_تهیونگ
دیدگاه ها (۲)

part13

part11

part10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط